خرید بک لینک
گاهی یاد کردن از دویتان قدیمی حتی در فضای مجازی هم دلچسب است .گاهی سوار بر قایق خاطرات کودکی می شوم.وبه گذشته هم سفری می کنم.ناخوداگاه یاد افرادی می افتم که در کودکی با آنها خاطره داشته ام .چقدر دلچسب هستند .خاطرات کودکی خیلی دوست دارم بر بال خیال به این خاطرات رنگ ولعاب بدهم .اما نوشتن ساده وبی تکلف وصادقانه را بیشتر دوست دارم .سال 1364 یا 1363 بود دقیقا یادم نیست .تابستان بود ومن به کلاس پنجم دبستان می رفتم . بی بی سکینه خوشحال بود .وبا ذوق وشوق خبر آمدن تنها فرزند پسرش را به مادرم داد.می گفت بعد از مدتها پسرم می خواهد به ملک آباد بیاید . آنقدر با ذوق وشوق از آمدن خان دایی می گفت .که من نیز شوق دیدن او را داشتم .وقتی که فهمیدم نوه دختری او هم امین که تقریبا هم سن وسال من است .نیز با آنها ست .خیلی خوشحال شدم .وبرای دیدن آنها روز شماری می کردم . هیچوقت اولین روزی که خان دایی رو دیدم .فراموش نمی کنم . دایی مادرم خدایی خوشتیپ بود .کت وشلوار وکراوات قشنگی پوشیده بود .در همون افکار کودکانه خودم کلی از داشتن خان دایی کیف کردم . دایی مامان رو توی کوچه دیدم ..با مهربانی با من خوش وبشی کرد .و مثل اینکه متوجه کنجکاوی من شد .گفت امین خونه بی بی سکینه است . با عجله به سمت خونه بی بی رفتم .درب چوبی خونه بی بی که به یک دالان تو ور تو می خورد نیم باز بود .من وارد دالان شدم .دالان اولی دایره شکل بود .وسقف نداشت .وارد دالان دومی که مستطیل شکل بود وبه حیاط ختم می شد .شدم .امین از خستگی خوابیده بود .نگاهی بهش کردم .خواب سنگینی رفته بود . چرخ خیاطی بی بی هم در گوشه دالان مثل من منتظر بی بی بود .تابستان بی بی توی این دالان می نشست وخیاطی می کرد . سماور کوچیک وزیبایی با قوری چینی واستکانهای کمر ب

برچسب: نویسنده: ساناز رستمیان تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1400 ساعت: 12:22

صفحه بندی